... حوصله ات سر میرود, ولی لا اقل نیم ساعت وقت داری که سوراخهای روی میزت را با دستمال کاغذی پر کنی تا کار دست پاسخ نامه ات ندهد! گندترین جای ممکن, در یک مدرسه راهنمایی! و این تویی و یک خروار اراجیف که روی زمین, کنار صندلی منتظرت هستند... "داوطلبین عزی...ز! شروووووع کنید"... دفترچه را باز میکنی:

۱ـ بهرام که گور میگرفتی همه عمر            دیدی که چگونه گور ......... گرفت
            ۱ـ شهرام           ۲ـ مهرام             ۳ـ بهرام           ۴ـ آرام

 
تا به خودت بیایی خنده ات طنین انداز شده! .... چشم غره مراقبان!
....
....
....
۲ دقیقه مانده به پایان وقت عمومی! غافلگیر شدی! آرامش همیشگی ات را هم از دست داده ای! حتی ادبیات هم که با خنده شروع شد, حالت را گرفته! ... "صدای شیون زنی که زجر میکشد, از دور میاید..." انگار خیلی دچار جو ادبیات شدی! حالا چرا گیله مرد؟! نمیدانی...  
"داوطلبین عزی...ز! وقت شماااا...." عمومیها خیلی از حد انتظارت بدتر بود! با حال گرفته, برای دفترچه بعدی دولا میشوی!...
... ده دقیقه گذشته! حس خوبی نداری! "صدای شیون زنی که زجر میکشد..." به خودت و ادبیات و بزرگ علوی لعنت میفرستی و یکی یکی از روی تستها رد میشوی! درمانده شده ای انگار...
حس غریبی است! انگار همه چیز را میدانی, ولی از مغزت به دستت نمیاید! ... شیون زنی... انگار از جو گرفتگی خبری نیست! صدای شیون بلندتر میشود! بیشتر از یک زن است: " آآآآآآی.... بابااااااااااا! .......... نبرین بابامو! .....آآآآآی..." همه سالن درمانده شده اند! تلاش مذبوحانه ات را برای تمرکز کردن ادامه میدهی...
لا اله الا الله
... بابااااااااااااا...
ـ  دترمینان ماتریس ضرایب دستگاه...
به حرمت لا اله الا الله.... لا ال... اااااااااااااااااای
 دتر مینان مات...
بااااااااااااااااااب...
 لعنت!...
...
...
...
به پاسخنامه ات نگاه میکنی. استپ بیایانی!... "داوطلبین عزی...ز! وقت شما به پایان رسید! برگه ها را بالا نگه دارید..."
...حالا باز تو مانده ای و تصویری از سر در دانشگاه تهران, که لحظه به لحظه محوتر میشود!
تو ماندی و حس عجیب بعد از کنکور و جنازه ای که میخواهی گور به گورش کنی!  

+ جمعه 1386/04/08ساعت 23:28  توسط معین  | 

دوستان عزیز دقت کنین! مهندس احسان عسگری پیشنهاد نغزی داشتن به این ترتیب که:
 بچه های رشته ریاضی جمع شیم یه نامه ای چیزی واسه وزارت علوم تنظیم کنیم که به خاطر المپیادی بودنمون (حالا بعدا راجع به رنگ مدالش بحث میکنیم!) یه امتیازاتی واسه کنکورمون قایل شن! البته میدونیم که احتمالش کمه که حتی حرفمون شنیده بشه و اینم میدونیم که بیشترتون دنبال ادبیاتین ولی به امتحانش می ارزه! لطفا نظرات مثبت خودتون رو اعلام کنین!  
+ یکشنبه 1385/12/13ساعت 22:20  توسط معین  | 

فردا ۵ اسفنده. توی این هیری ویری فقط میشه گفت: یادش به خیر...
جمعه ۵ اسفند ۱۳۸۴, با یه حس رخوت از خواب بیدار میشم! به ساعت نگاه میکنم. ده دقیقه به ۹! ۹ باید تو حوزه میبودم... حس حال گرفتگی بهم دست میده. میرم که دوباره بخوابم! مامانم میاد, عین بچه های مهد کودکی به زور لباس تنم میکنه و میرسونتم به حوزه! اما باز حال من گرفته است...
 میخوام وارد شم, یارو بهم چشم غره میره: " ۱۰ دقیقه است شروع شده!... اگه ۵ دقیقه دیگه دیر می اومدی حق نداشتم رات بدم!..." لعنتی! آخه اصلاْ منو چه به ادبیات!
... از جلسه هم که میام بیرون, باز حالم گرفته است! کاشکی یه کم اون کتاب تاریخ ادبیات لعنتی رو بهتر میخوندم! آخه...
خلاصه! ۵ اسفند ۸۴, ۱۶ـ۱۵ هزار نفر سراسر ایران, توی مرحله اول نوزدهمین المپیاد ادبی شرکت کردن که از بین اونا ۴۱ نفرشون قرار بود تابستون دور هم جمع شن...     

+ جمعه 1385/12/04ساعت 21:24  توسط معین  | 

... همچنین ماکسول در نگاهی جدید به قانون القای فارادی چنین بیان میدارد: "اگرچه ظاهر قانون فارادی, تغییر شار مغناطیسی را دلیل ایجاد نیروی محرکه القایی میداند اما در واقعیت, از یک سو تغییر میدان مغناطیسی "B" است که منجر به تغییر شار میشود و از سوی دیگر وجود نیروی محرکه القایی به خلق جریان الکتریکی در رسانا منجر میشود که این امر خود حکایت از خلق یک میدان الکتریکی "E" دارد. پس:
همان طور که تغییر میدان مغناطیسی به خلق میدان الکتریکی منجر میشود, میتوان انتظار داشت که با تغییر میدان الکتریکی هم با میدان مغناطیسی روبرو شد..."

+ یکشنبه 1385/11/29ساعت 18:59  توسط معین  | 

هر چند من هیچی نوفهمم (بحر کوفت زهرمار...)! اما تنها جهت جبران الطاف ملوکانه حضرث استاد (برپا!...) و این که بنده هم بلدم بغض کنم و به طور کلی اظهار وجود... است:

                 سامان تو بیا که جان من بر لب شد          آن دم که تو آمدی غمم آخر شد
                  اما چه کنم که بعد شام نارون                  ایام گذشت و کار باز از سر شد 

پ.ن: ...آره داداش خبریه! اعتراضی دارین؟!

                               

                         

+ پنجشنبه 1385/10/14ساعت 14:4  توسط معین  | 

 همین که بازش میکنی, لامصب عین درل میره تو مغزت.
انگار میخواد روحتو گاز بگیره!
ایجاد انگیزه میکنه خیر سرش:
بخوان!...
بخوااااااااااااااااااااااااااااان! بخوان!
ده... بخوان!
بخوان دیگه!
گاج... بخوان!
گااااااااج!
تو محکومی! 

+ یکشنبه 1385/09/26ساعت 13:22  توسط معین  | 

یکی از بزرگترین لذت های دانش آموز بودن (به کوری چشم امیروسین و سامان) تجربه کردن تعطیلات برفیه! اونم درست روزایی که انتظارشو نداری. اول صبح یه نفر بهت هشدار میده که: تعطیله! نرو. ولی تو که صبح از اخبار شنیدی فقط دبستان و راهنمایی, حرفشو باور نمیکنی! (ببخشید خب!) بعد با بدبختی خودتو میرسونی مدرسه. حدود صد متر سرازیری رو باید پیاده بری. نزدیک ۱۰ بار با خطر مرگ مواجه میشی و بالاخره وقتی پیروزمندانه با پایی لنگان میرسی دم در مدرسه, احمد آقا میگه:"۱۰ دقیقه پیش رادیو گفت تا منطقه ۵, همه تعطیلن!" و تو فقط میتونی به همراه چند تا دیگه از دوستات که اونا هم حس تو رو دارن باز به خودت گوشزد کنی: "مملکته به قرآن! (copy right )"...
حالا درسته که تو یکی از شیرین ترین بخشهای این جور تعطیلات (خواب تا لنگ ظهر) رو از دست دادی ولی عوضش میتونی از بقیه اش لذت ببری!
خلاصه اینکه این برفها برای بعضی از ما دانش آموزها (نه دانشجو!!) که همش منتظر یه فرصتیم تا مدرسه رو بپیچونیم و در فضای گرم یه کافی شاپ, به همراه یه نوشیدنی گرم با هم باشیم فرصت مناسبیه!  اما خداییش چقدر جای این رفقای دانشجومون خالی بودا! بدجوری دلمون واسشون تنگ شده!

+ شنبه 1385/09/11ساعت 13:43  توسط معین  | 

من یک دانش آموز رشته ریاضیم! (به نقل از کتاب تاریخ طبری) و یه وقتایی احساس میکنم این حقیقت تلخیه!! روزایی که امتحان ادبیات داریم, بیشتر این حس بهم دست میده (عجب!!)...
قراره تا چند دقیقه دیگه امتحان بدیم. بچه ها دارن دانسته های (منظورم همون حفظیاته) ادبیشون رو با هم به اشتراک میذارن. یه گوشه کلاس انگار داره دعوا میشه! آروم آروم بحث گسترش پیدا میکنه و همهمه بیشتر میشه! من وارد معرکه میشم و میبینم که دو گروه دارن خیلی محترمانه نظرات هم رو رد میکنن. گروه اول معتقدند که "سروانتس دن کیشوت رو نوشته." خب تا اینجای کار مشکلی نیست و من منتطرم که بفهمم اون طرفیا چی میگن...
شما چی حدس میزنین؟! مثلاْ اینکه داستایوفسکی "دن کیشوت" رو نوشته؟!! نه شما هم مثل من سخت در اشتباهید. گروه دوم با اعتماد به نفس تمام میگن که "دن کیشوت سروانتس رو نوشته!!!"
جالبه این رو هم بدونید که تعداد نفرات گروه دوم اندکی بیشتر از گروه اول هم هست! انگشت حیرتم تو حلقم گیر کرده و من فقط میتونم بگم: بیچاره "دن کیشوت"... بدبخت "سروانتس"...
من یک دانش آموز رشته ریاضیم. در کلاس ۳۰ نفره ما می تونید (غیر از خودم) به ۲۹ لهجه و حالت مختلف اسم کتاب "انه اید" رو بشنوید. میتونید شاهد از بین رفتن تمامی وزنهای عروضی و غیر عروضی در شعر باشید. میتونید راجع به نیما اظهار نظرهای حکیمانه بشنوید. نه راجع به شعرش! بلکه راجع به سبیل و دماغ بالای سبیلش! تو این کلاس اسم "ویلیام فاکنر" میتونه یه فحش بد باشه! بچه های کلاس ما, وقتی توی ادبیات۳ ترجیع بند "هاتف" رو میخونن بعدش در به در توی واژه نامه ته کتاب دنبال "زمغ" میگردن (از می و بزم و ساقی و مطرب   وز مغ و دیر و شاهد و زنار...). دوستای من توی "نی نامه" ادبیات عمومی, واژه "مرزبان" رو پیدا میکنن!!دوستای من وقتی عکس جوونیای جلال رو میبینن میگن:ااااا..ه! کریم باقری!... ولی همین بچه ها چنان براتون هندسه تحلیلی و دیفرانسیل حل میکنن که حال کنین!... من یک دانش آموز رشته ریاضیم...
پ.ن: کلیه حوادث این پست برگرفته از واقعیت بود و ذره ای اغراق نداشت.  

+ چهارشنبه 1385/09/01ساعت 18:9  توسط معین  | 

توی دعای ابوحمزه یه تیکه هست که:    "...و انّ الّراحل الیک قریبُ المسافه..."                
"... و راه نزدیکی در پیش دارد, کسی که به سوی تو حرکت کند"
وقتی این یه تیکه رو خوندم یه جوریم شد! گفتم شاید امشب (و این چند روز باقیمونده) بتونه به درد بقیه هم بخوره. همین!
یاد من هم باشید
پ.ن: بابا من هم بدجوری دچار جو شدما!!

+ دوشنبه 1385/07/24ساعت 17:50  توسط معین  | 

...خب دیگه! همین که تلوزیون رو روشن می کنم, انگار همه دنیا به احترام محمدرضا شجریان سکوت می کنن! هیچی دیگه وجود نداره...
      
"ربناااا لا تزع قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمةْ انک انت الوهاب..."
وای خدای من! چه قدر دعا کردن تو فاصله این ۴تا "ربنا" لذت داره... خب امشب ازت چی بخوام؟! امشب از چی برات بگم؟! 
    
   "ربناااا آمنّا و ارحمنا و انت خیر الراحمین..."
...و انت خیر الراحمین... و انت خیر الراحمین... و انت... گیج شدم! نمی دونم به خاطر گشنگیه یا خاصیت این لحظه هاست! نمی دونم ار چی شروع کنم. خدایا...
    
   " ربناااااا آمنّا من لدنک رحمة و هیی لنا من امرنا رشدا..."
...یاد الیور تویست می افتم: من باز هم میخوام... باز هم میخوام... بیشتر از سهمم میخوام!
ولی طرف من مدیر یتیم خونه نیست! خیلی بیشتر میخوام... من سیرمونی ندارم!

   "ربناااااا افرغ علینا صبراْ و ثبّت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین" 
...بی خیال! بهتره برم افطارمو بخورم! نمی دونم چی بگم!... دعایی نکردم. چیزی نگفتم. ولی
خیلی سبک شدم! خدایا ممنون...

پ.ن: تعجب نکنید! می دونید چیه؟! روزه خیلی به کودک درونم نمی سازه. این چند وقت بیشتر خوابه!!     

+ چهارشنبه 1385/07/12ساعت 18:35  توسط معین  | 

خب! بعد از گور به گور کردن دو عزیز قبلی, که البته اکثرتون فقط یکیشو دیدید (چون پستی که برای جلال آل احمد گذاشتم, ۷-۸ ساعت بیشتر تو وبلاگ نبود. دوستان عزیزی که خودتون میتونید حدس بزنید کیا بودن پس از کن فیکون کردن کامنتها به این نتیجه رسیدن که بهتره پست رو از بیخ نابود کنن. و البته بنده که شاهد فقط چند دقیقه از شیرین کاریهاشون بودم, با کارشون کاملاْ موافقم) میرسیم به یک مرد سیبیلوی دیگه (این جایگاه سیبیل در ادبیات ما هم جای تحقیق داره ها!) که سعدی راجع بهش میگه:
            صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را                   تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
امروز هفتمین سالروز درگذشت دکتر "عبدالحسین زرین کوبه". نمیشه خیلی راجع بهش حرف زد.
میگن دکتر زرین کوب بر خلاف همتایان امروزیش که حتی واسه ما موجودات فرهیخته هم کلاس میذارن ( اصلاْ هم منظورم د.شفیعی کدکنی نیست ها!)  خیلی اهل ناز اومدن نبوده. شاید فقط بشه با کلمه "معلم" توصیفش کرد. چه وقتی که خودش بود و درس میداد, و چه الان که خودش  به دنبال "کاروان حله" رفته و کتاباش برامون مونده! روحش شاد. چقدر جاش تو جمعمون خالیه!!!!
پ.ن: امیروسین. آهو و سامان عزیز! این یکی نسبتاْ تازه مرده. بیاین بلایی که سر جلال آوردیم سر این نیاریم! خب؟!  

+ جمعه 1385/06/24ساعت 4:22  توسط معین  | 

دوباره چراغونی کردن... پلاکارد زدن و شیرینی میدن. سعی میکنن خوشحال باشن! ا توی پیاده رو از بغل یه پیرزن رد میشم که وایساده داره با ریسه ها حرف می زنه و گریه میکنه. دلم گرفته. حال و حوصله گریه هم ندارم! خوش به حال پیرزنه! چقدر راحت اشک میریزه!
                                                       ********

توی تابلو هیچ چیز غیرعادی نیست! فقط یه جفت پای برهنه که صاحبشون لباس سفید بلندی داره. توی یه زمینه ی مه گرفته ی آبی و بنفش که با سفید قاطی شدن. همین! اما نمیدونم چیزی که داره این حس رو به من منتقل می کنه, فقط جادوی همیشگی انگشتای محمود فرشچیانه یا سنگینی قدم های صاحب اون پاها که انگار دارن میان بیرون...
                                                       ********

خدایا! دوست داری بازم بشنوی؟! باشه! این بار منم با بقیه شون میخونم:
"الهی! عظم البلا..."

+ جمعه 1385/06/17ساعت 22:35  توسط معین  | 

های ادیبان مملکت کجایید؟!
شما فقط موقع شیطونی کردن من یادتون می افته اینجا وبلاگ المپیاد ادبیه؟! بابا بالاخره هر چی باشه ما که امسال سردمداران ادبیات ایران بودیم (کودک درونم داره قاه قاه به ریشم می خنده!) باید برای مناسبت هایی مثل شنبه, لا اقل یه پست خشک و خالی بگذاریم تا ملت (خیل عظیم بازدید کنندگان) بفهمن ما چه کودکان فرهیخته ای هستیم!
باری... با دو روز تاخیر, یاد "مهدی اخوان ثالث" رو در سالروز مرگش, گرامی میداریم. مردی که هر چند "صدایش ناتوانتر بود زانکه بیرون آید از سینه", اما همین صدای خاموش, قاصدکی شد از جانب نسلی که شعر امروز ما را آفریدند. کهن مردی که با تمام وجود این "کهن بوم و بر" را دوست داشت و حسرت "قرنهای رفته از یادش" را میخورد...
روحش شاد و یادش جاودان... 
قاصد روزان ابری, داروگ! کی میرسد باران؟!
(نخندین بابا! من هم میدونم این مال اخوان نیست. این تیکه یهو تراوش کرد, من هم نوشتمش! وگرنه دیگه هر اسب ادیبی میتونه فرق شعرای اخوان و شاملو رو بفهمه!!!!)
+ دوشنبه 1385/06/06ساعت 19:30  توسط معین  | 

مثل همیشه, اراتمند دوستان اپرخیده...
خب!!! البته باید برای زدن این حرفا یه کم زودتر خدمت میرسیدیم (من و این کودک خردسال)  ولی باور کنین وقت نداشتم.
راستش این چند وقت من کلی سعی کردم با کودک درونم به توافق برسم. هی هر چی به این کودک نفهم گفتم: "آخه بچه! مگه نمی فهمی این حرفا در حد من نیست؟! مگه نمی فهمی من دیگه یه کم با ادب تر شدم ؟! مگه نمی دونی این محیط ادبیه؟! آخه اصلاْ المپیاد ادبی به کنار, این همه بانوی محترم..." ولی نشد که نشد!! هی برام زبون درازی میکنه و میگه: برو بابا! ... (می ترسم بگم چی میگه, باز ناراحت شین!) تازه! کلی هم حال کرده که رکورد کامنت ها رو شکسته!!! خلاصه اینکه فکر کنم آخر مجبور شم بفرستمش کانون اصلاح و تربی... (خب بابا!! شوخی کردم. نمی فرستمت! چرا ناراحت می شی؟!...اوووف! گاز نگیر بچه!!). بی خیال!
تنها موردی که اون هم به خاطرش ناراحت شد, حرفایی بود که اون دوست (....) به بعضی از شماها زده بود و واقعاْ باعث شد که این کودک هم با همه تخسیش خجالت بکشه!
آهو, شاهین و سامان عزیز این کودک شیطون ازتون بابت چیزهایی که به خاطر اون پستش به شما نسبت داده شد عذر میخواد!! (مخصوصاْ تو آهو! حرفایی که اون یارو به تو زده بود, واقعاْ این کودک نفهم رو هم که خجالت سرش نمی شه, خجالت زده کرد.) از بقیه هم (مخصوصاْ ریحانه که بر خلاف همیشه انقدر هوامو داشت) بابت اینکه انقدر ساده (ساده؟!) از کنار قضیه گذشتن, تشکر میکنم...
بگذریم! اینا حرفایی بود که دلم می خواست (بهتره بگم دلمون می خواست) قبل از برگشتن بزنم (اووووی! خب بابا!... بزنیم)
دوستای خوبی هستین. خیلی چاکریم!
پ.ن: راستی مرتضی خان! ما خاکیم قربان! یه عذر خواهی,اونم از بهترین دوستام که این حرفا رو نداره!!  
+ شنبه 1385/06/04ساعت 19:12  توسط معین  | 

هر چند من پسر خیلی مودب و جنتلمن و... هستم و می دونم هر سخن جایی دارد و... اما مثل همیشه دارم در برابر شیطنت اون کودک ۷ ساله و بی خیالی که توی وجودمه و می خواد این قضیه رو توی یه جمع ادبی نقل کنه, مغلوب میشم...
چند روز پیش (دقیقآ یادم نیست چند روز پیش!) سر کلاس فیزیک داشتم مثل همیشه از نفهمیدن لذت میبردم و اعصابم از دست یه گلوله که از ارتفاع "h " در حال سقوط بود و من باید باهاش تو مساله ور میرفتم, خورد بود. معلمم دید و از اینکه این جوری در خود پیچیده بودم(!!)  دلش سوخت!
- دوست ادیبمون چه مرگشه؟! (بیشتر معلما به این اسم صدام میکنن!!)
-دیگه بریدم اَقا! نمی...
-بریدی؟! خوب معلومه بریدی! من هم بریدم!
-شوخی میکنید؟!
- مگه من با تو شوخی هم دارم؟! اصلآ همه بچه های کلاس بریدن!
- همه؟!
ـ معلومه که همه, مرد حسابی! اصلآ نبریده اش مسلمون نیست... (انفجار خنده کلاس!)
...و من دوباره به ور رفتن با اون متحرک لعنتی مشغول شدم!

+ چهارشنبه 1385/05/25ساعت 17:42  توسط معین  | 

یکی به یکی گفت چه طوری؟! گفت:ای! بد نیستم. حالا شده حکایت ما...
توی این شهر شلوغ, توی دلتنگی ها و صدای بوق, زیر خاکستری دلگیر بالای سرت, وسط همهمه کلی فرمول و قانون و قضیه که عین خروس جنگی تو ذهنت افتادن به جون هم, بین ازدحام nتا بردار و خط و نقطه و عدسی و متحرک با شتاب و بی شتاب و اسید و کاتالیزور و کوفت و زهر مار که هی جلوت رژه میرن و میخوان خودشونو به زور از چشم و گوش و ... (!!) ات فرو کنن تو مخت!... ای لا مروّت! دیگه دلی می مومنه که واسه دوستای اپرخیده ات تنگ شه؟!
باز یه دلخوشی دارم. اینکه لااقل مجبور نیستم "عروض" بخونم! البته یه دلخوشی دیگه هم دارم که همیشه کنارمه. فقط کافیه چشمامو ببندم...
دلم می خواد از امروز دوباره بیشتر به اینجا سر بزنم. تمام تلاشمو می کنم!
راستی که چقدر سخته دیدن عکساتون و فکر کردن به خاطرات...

+ دوشنبه 1385/05/23ساعت 19:41  توسط معین  | 

به یاد ۲۰ روز زندگی!زندگی واقعی! به یاد خاطرات یک عمر... به یاد ترانه ای که به خاطر شما (حداقل برای خودم) یک یادگاری جاودانه شد. برای تو! برای خود خودت:

عاشقم من!  عاشقی بیقرارم
                                          کس ندارد خبر از دل زارم
                                                                             ارزویی جز تو در دل ندااااارم
من به لبخندی,  از تو خرسندم
                                          مهر تو ای مه, ارزومندم
                                                                             بر تو پااااابندم...
لطف و صفا خواهم
                                          من ز خدا خواهم
                                                                             تا به رهت بازم جااااان
تا به تو پیوستم
                                          از همه بگسستم
                                                                             بر تو فدا سازم جاااااان!
خیز و با من در افقها سفر کن
                                          دلنوااااازی....
                                                                             چون نسیم سحر کن
ساز دل را نغمه گر کننننن
                                          همچو بلبل...
                                                                             نغمه سررررر کن...

+ چهارشنبه 1385/05/04ساعت 17:35  توسط معین  | 

امروز سر کلاس ریاضیات گسسته برای اولین بار در طول دوران تحصیلم به یک نتیجه فیلسوفانه رسیدم که دوست دارم با شماها هم در میون بذارم:
لذتی که در نفهمیدن هست, عمرآ در فهمیدن نیست!
به جان خودم!!

+ چهارشنبه 1385/05/04ساعت 17:28  توسط معین  | 

دیروز یکراست از باشگاه رفتم مدرسه. تا دم در کلاس احساس می کردم خیلی دلم واسه دوستای قدیمی ام تنگ شده. فکر می کردم چقدر قراره از دیدنشون خوشحال شم! ولی همین که پامو گذاشتم تو کلاس دیدم نه! مثل اینکه دیگه جای من اینجا نیست!!
همه چیز بوی حساب دیفرانسیل و فیزیک و هندسه تحلیلی می داد! قیافه همه شده بود مثل نمودار سهمی! اینجا کسی نمی فهمه اپرخیده یعنی چی! اینجا کسی از زندگی چیزی نمی فهمه! اینجا... ایجا کجاااااست؟!

بچه ها! بچه ها! دلم براتون تنگ شده! برای همه تون! کاشکی دیروز بیشتر با هم می بودیم! حاضرم خیلی چیزامو بدم تا باز جمعمون جمع شه! حتی حاظرم باز هم ساعتها زیر آفتاب سر صف به حرفای اون دلقک محترم گوش بدم (البته به همراه شما)!! دلم برای "لگد لگد... آقا" ی شهریار تنگ شده. دلم برای اون صندلی های چرمی تو کلاس تنگ شده. برای اخم دکتر دادبه, برای اون راهرو که سر ظهر عین خانه به دوشها باید توش می نشستیم, برای "اون دست قشنگه",  برای اون امتحان های مزخرف... برای همه چیز تنگ شده!!
تازه می فهمم چقدر به همه تون دلبسته شده بودم!
باز خوبه این وبلاگ هست...   

+ یکشنبه 1385/05/01ساعت 19:0  توسط معین  |